به نام تنها آفریننده عشق
سلام
درست است که هر سپیدی روزی تاری و سیاهی شبی را در پی خواهد داشت
درست است که هر طلوع خورشید غروبی را خواهد داشت
درست است که هر بهاری زمستانی را خواهد داشت
درست است است که هر آمدنی رفتنی را خواهد داشت
........
امام من تا پایان این رفتن - تو را دوست خواهم داشت
و عشق تو را ر قفس سینه محبوس خواهم کرد
...........
تقدیم به تو که عاشقانه دوستت دارم و فقط برای تو خواهم نوشت و با کیمیای عشق بر درد دوریت مرحم خواهد گذاشت ...
نوشته شده توسط در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوای بخورد.
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند وبه دنبال فصول از سرگل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی اواز بخواند.
چیزی بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
((سهراب سپهری))
نوشته شده توسط در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت
خدایا چقدر تنهام .. چقدر دلم گرفته .. انگار به اندازه تمام این سالها دلم اکنون برایت تنگ شده است .
خدایا تنها ترین بندگانت باز هم تنها نخواهند بود چون تو همیشه با انهایی ..
وجودت را در تمام لحظاتم احساس می کنم .. هر وقت دلم از همه می شکند و دلم می گیرید تنها پناهی که برایم می ماند تویی ... ای پناه پی پناهان ..
هر وقت که غم به من سر میزند دلم هوایت را می کند و با تو خلوت می کنم .. وای اگر که کسی این خلوت عاشقانه ام را بر هم رند ...
خدایا ! ای مهربانترین مهربانان هر وقت که دلم از همه می گیرد و هیچ پناهی برایم نمی ماند تنها و تنها حرف زدن با توست که ارامشی عجیب به من می دهد .
خدایا ! ای کاش می شد تمام بندگانت فقط مواقع سختی و غم سراغ تو نیایند ..کاش همه ما بندگانت در تمام لحظات با یاد تو باشیم
و تو را احساس کنیم ..
کاش در تمامی لحظات حتی شادی حضورت را احساس کنیم ..
خدایا ! معبود من - هر گاه که غم با کوله باری از حسرت با طبل بی رحمی بر کلبه حقیرانه ام می کوبد در به رویش می گشایم تا شاید همدمی شود برای من در این لحظه های تنهایی و خستگی ..
نمی دانم ... نمی دانم .. نمی دانم چرا اینگونه ام من ... دیگر با قهقه کودک شیرین زبان شاد نمی شوم .. دیگر با دیدن اشک شوق پیرزن محله پایین برای داشتن لقمه نانی راضی نمی شوم .. دیگر با امدن سوز و سرمای زمستان دلم هوای قدم زدن زیر باران نمی کند ..
انگار بقض آسمان و گریه مظلومانه اش برایم بوی احساس ندارد .. دیدن اشک های ابر خسته مرا شاد نخواهد کرد ...
چه بی رحمانه .. چه بی رحمانه !!
زیر اسمان قدم می زنیم ..زیر سیل اشکش .. انگار ابرها ی خسته را نمی بینیم و با بی رحمی تمام اسمش را احساس می گذاریم
برگ های خشکیده درخت پیر را در زیر پا له می کنیم بی انکه متوجه سکوت دردناکش بشویم ..باز هم دم از احساس می زنیم ..
گل های رز قشنگ را از شاخه جدا می کنیم و زیباییش را میگیریم و انها را می خشکانیم و لای دفتری می گزاریم که خاطره شود .. دریغ از شکستن بی صدای رز .. باز دم از احساس می زنیم ...
خدایا صبر را از کدامین به الگو بگیرم ؟؟؟
از اسمانی که میبیند ابرهایش نالانند و می غرد ؟
از درختانی که برگ هایشان له می شود زیر پای عابری خسته و باز سکوت بر می گزیند به امید بهاری نو ؟
و ...
از چه سکوت بیاموزم ؟؟
اما من سکوت می کنم حتی اگر شده تا ابد ...
خدایا ! تو با همه عاشقان هستی و میدانی در دلهایشان چه می گذر .. در دلم چنان غوغای عجیبی است که خاموشی ندارد ... نمی توانم فراموشش کنکم .. نمی دانم کجاست ؟؟ نمی دانم خوب است یا از من رنجیده ... خدایا کمکم کن .....ولی من به او ظلم کردم ..مرا ببخش ..خدایا کمکم کن
خدایا ! ای یگانه معبود بی همتای من مرا شهامتی ده تا بتوانم باایستم در برابر مشکلات .. و چنان صبری بده تا هیچ وقت گله نکنم از سرنوشتم و امیدی بده تا انگیزه ای شود برای ادامه حیاتم ...
معبود بی همتای من به همه بندگانت صبر بده . ای مهربانترین مهربانان عالم *
http://blackheart2008.blogfa.com/post-10.aspx
نوشته شده توسط در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
تقدیم به او که عاشقانه دوستش دارم ....
بگذاریم که تنهایی اواز بخواند.
خدایا چقدر تنهام ...
" من بين ديوانگي و مست فرقي نمي بينم جزاينكه ديوانگي مدت طولانيتري دارد " . سه نه ك
" سرایش یک بیت درست از زندگی ، نیاز به سفری ، هفتاد ساله دارد " . ارد بزرگ
" خار های کوچک زخم به جان نمی زنند ، بلکه با او می آمیزد برای روزهای سختر " . ارد بزرگ
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
آمار سایت